تبليغاتX
رنگارنگ(همه چی هست فقط کلیک)

 

دلتنگ می شوم  وقتی

خط به خط خاطره های بهار را مرور می کنم...

خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...

می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...

من می خواهم تا آخر تمام پاییزهای دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق آخرین باران اشک بریزم...

تا زمانی که ماهی ها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...

تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...

تا سال ها بعد...سال هایی که چشمان تو عطر عشق را نوازش می کنند...

تا زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی می شود...

اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...

افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...

افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:15 توسط الميرا |