
دلتنگ می شوم وقتی
خط به خط خاطره های بهار را مرور می کنم...
خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...
می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
من می خواهم تا آخر تمام پاییزهای دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق آخرین باران اشک بریزم...
تا زمانی که ماهی ها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...
تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
تا سال ها بعد...سال هایی که چشمان تو عطر عشق را نوازش می کنند...
تا زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی می شود...
اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...
افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...
